ديری است که حس می کنم
سنگدل ترين قاضی خود شده ام
اکنون برای وجودم بهترين وکيل مدافعم
دفاع کافيست ، عفو می شوم
می بخشم ، خودم را
گذشته و خوب و بدم ، و همه گناهان داشته و نداشته ام را
حالا زمان شروع است
پذيرشی در کار نيست که انتخاب می کنم سرنوشت را
و اينگونه دوست تر می دارمش!
تو الان داری درون همون تابلويی قدم می زنی
که سالها پيش اون رو نقاشی کردی
اگه دوستش نداری
نقاشی های آينده ات رو با عشق بيشتری کامل کن!
گويمت بشکن آن آينه ها را
که تو را نخوت مي زايد
گر با چشم دگران ، به جهان خيره شوي
و ميان همة خلق بشر
يکي بودن خود را با همگان حس بکني
خوب خواهي يافت که خالق دوستدار همه ست و
تو نه آن سوگلي مانده جدا
که به خود مي بالد و
خرسند ز ظلمي که روا مي دارد
من و تو گر بتوانيم که شويم
ماهياني زيبا ، همه در يک دريا
آن زمان است که بايد به خودت غرّه شوي
فال شب يلدا :
از سر کوي تو هر کو به ملالت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
کارواني که بود بدر قه اش حفظ خدا
به تجمل بنشيند به جلالت برود
سالک از نور هدايت ببرد راه به دوست
که بجايي نرسد گر به ضلالت برود
کام خود آخر عمر از مي و معشوق بگير
حيف اوقات که يکسر به بطالت برود
اي دليل دل گم گشته خدا را مددي
که غريب از نبرد ره به دلالت برود
حکم مستوري و مستي همه بر خاتمتست
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامي
و...
اي با من و پنهان چو دل ، از دل سلامت مي کنم
تو کعبه اي هر جا روم ، قصد مقامت مي کنم
هر جا که هستي که حاضري ، از دور در ما ناظري
شب خانه روشن مي شود چون ياد نامت مي کنم
وقتي
به دنيا ميام سياهم
وقتي
بزرگ مي شم سياهم
وقتي
ميرم زير آفتاب سياهم
وقتي
مي ترسم سياهم
وقتي
مريض مي شم سياهم
وقتي
مي ميرم هنوز سياهم...
و
تو آدم سفيد
وقتي
به دنيا مياي صورتي اي
وقتي
بزرگ مي شي سفيدي
وقتي
ميري زير آفتاب قرمزي
وقتي
سردت مي شه آبي اي
وقتي
مي ترسي زردي
وقتي
مريض مي شي سبزي
و
وقتي مي ميري خاکستري اي...
و
تو به من مي گي رنگين پوست!!!؟؟؟
اين
شعر توسط يک کودک آفريقايي سروده شده
که
کانديداي بهترين شعر در سال ۲۰۰۵
ميلادي شد
به دليل استدلال شگفت انگيز يک کودک آفريقايي
خوب مي شناسمت
لطافتي محبوس ، درون يک برکه ايستاده
تو نمي گويي و
من از نگاهت مي خوانم که رنج ديده اي
چه مي شود که رنج بهاي ديدن است
مي دانم که ترسيده اي
که لازمه ي محکم شدن ، خطر کردن است و ترس حاصل آن
ولي بدان که هواي چشمانت گرفته است
و افسوس که زندان بان غرورت
اجازه فرار از اين دروازه زنگ زده را نمي دهد
تا بيان نکني ، تنهايي
تنهايي فقط در درون ِ تنهايي است
که اگر تقسيم شد نابود است
!باز گو کن و آرام شو
به دردهايت پريدن بياموز
تا رها شوي از اين وجود عبوس
که همراه ساليان توست
ببين چگونه اشکهايت فرياد مي زنند که آزادي زيباست
که درد و نياز و ترس بخشي از وجود ماست
آري ادامه بده
...من گوش مي کنم
وجدان
تنها يک بار به خانه ات سر می زند
و
اگر او را ناديده بگيری
تو
را نيز با خود به خواب می برد
وقتی بيدار شوی خواهی ديد
:
چه زود دير می شود!
مي
گويم : عاشقم
مي
گويي : شجاع باش
مي
گويم : من و تو با هم يکي هستيم
مي
گويي : س ! مي شنوي ؟ اين تنهايي توست که با خود مي گريد ؟
مي
گويم : تو خوب مني
مي
گويي : خوب ترين ، خوب خود است
مي
گويم : مي خواهم هميشه به تو تکيه کنم
مي
گويي : عشقي که سپر تنهايي شود ، قفس است
مي
گويم : همه وجودم را به تو هديه کردم و مي ترسم از تنهايي
مي
گويي : تنها کسي که شجاعانه زندگي کند ، عشقي براي پيشکش دارد
مي
گويم : من بي تو هيچم
مي
گويي : بزرگ باش و بي نياز، تا بتواني آرزوي وجودي متعالي براي کسي داشته
باشي
من
در سکوت دور شدن تو را می نگرم
و
اکنون خوب مي دانم
عشقي که نتوان از آن گذشت محکوم به شکست است
بدون
خطر کردن، بدست آوردن دوست داشتني ها چگونه ممکن است و چه ارزشي دارد ؟
خطرات
مي توانند محک عشق باشند و قلب را بيازمايند.
دوست
داشتن خود را به خطر انداختن است و عشق ، چشم پوشيدن از خود.
عشق
، خود را نديدن است و او را ديدن ، و اگر عاشق ،
خود
را ديد ، او را در خود ديده و جز او رانمي بيند.
هر
چيزي قيمتي دارد و قيمت معشوق حقيقي همه چيز
است،
حتي بيش از همه چيز .
هر
چيزي به قيمتي حاصل مي شود و اما معشوق حقيقي ،
خودت
را مي خواهد ، کامل وتمام و خالصانه.
کم
است ، کم است حتي اگر همه چيز را فداي او کني و
خود
را قرباني اش.
اگر
او يگانه حقيقت است پس همه چيز کم است...
زيبايي
حقيقي ناياب و دور از دسترس است.
حقيقت
زيبا دست يافتني نيست ،بلکه خودش مي يابد و
با
خودش مي برد.
حقيقت
فرار است و هرگز در يک جا باقي نمي ماند.
اگر
براي دمي هم او را ببيني و تجربه اش کني ، اين به تمام زندگي مي ارزد و ارزش مردن
را دارد.
بعد
از ديدن زيبايي حقيقي، بدون آن زيستن، زندگي نيست.
و
پس از ديدن آن زيبايي مردن، مردن ، نيست...
و
سرانجام عاشق در وجود معشوق مي ميرد ، اما در
معشوق
مرگ راه ندارد.
پس
عاشق در وجود معشوق متولد مي شود و خود ،
معشوق
مي گردد.
معشوق
نيز در عاشق، آشکار مي گردد.
و
عاشق در مي يابد که معشوق خودش بوده و
عاشق
حقيقي ، همان معشوق بوده.
اين
گونه است که عشق
و عاشق و معشوق
يکي
مي شوند ، زيرا يکي بوده اند و يکي هستند.
"
از کتاب نقاش و قوهاي وحشي"
گويي ياد مهربان تو می داند
که من از تاريکی گريزان ام
بدان سبب است که از تمام شب
تنها فکر تو
و بعد زيبايی فلق به خاطرم می ماند
تو خنديدن بياموز
من از تمام عالم براي تو لطيفه مي سازم
اگر نمي گريستي
شايد
با سرخي انار عاشق مي شدی
و لطافت پاييز را آواز مي خواندي
بيا برقصيم
که در اين قمار زندگي
از گريستن
تنوري گرم نمي شود