مي
گويم : عاشقم
مي
گويي : شجاع باش
مي
گويم : من و تو با هم يکي هستيم
مي
گويي : س ! مي شنوي ؟ اين تنهايي توست که با خود مي گريد ؟
مي
گويم : تو خوب مني
مي
گويي : خوب ترين ، خوب خود است
مي
گويم : مي خواهم هميشه به تو تکيه کنم
مي
گويي : عشقي که سپر تنهايي شود ، قفس است
مي
گويم : همه وجودم را به تو هديه کردم و مي ترسم از تنهايي
مي
گويي : تنها کسي که شجاعانه زندگي کند ، عشقي براي پيشکش دارد
مي
گويم : من بي تو هيچم
مي
گويي : بزرگ باش و بي نياز، تا بتواني آرزوي وجودي متعالي براي کسي داشته
باشي
من
در سکوت دور شدن تو را می نگرم
و
اکنون خوب مي دانم
عشقي که نتوان از آن گذشت محکوم به شکست است
بدون
خطر کردن، بدست آوردن دوست داشتني ها چگونه ممکن است و چه ارزشي دارد ؟
خطرات
مي توانند محک عشق باشند و قلب را بيازمايند.
دوست
داشتن خود را به خطر انداختن است و عشق ، چشم پوشيدن از خود.
عشق
، خود را نديدن است و او را ديدن ، و اگر عاشق ،
خود
را ديد ، او را در خود ديده و جز او رانمي بيند.
هر
چيزي قيمتي دارد و قيمت معشوق حقيقي همه چيز
است،
حتي بيش از همه چيز .
هر
چيزي به قيمتي حاصل مي شود و اما معشوق حقيقي ،
خودت
را مي خواهد ، کامل وتمام و خالصانه.
کم
است ، کم است حتي اگر همه چيز را فداي او کني و
خود
را قرباني اش.
اگر
او يگانه حقيقت است پس همه چيز کم است...
زيبايي
حقيقي ناياب و دور از دسترس است.
حقيقت
زيبا دست يافتني نيست ،بلکه خودش مي يابد و
با
خودش مي برد.
حقيقت
فرار است و هرگز در يک جا باقي نمي ماند.
اگر
براي دمي هم او را ببيني و تجربه اش کني ، اين به تمام زندگي مي ارزد و ارزش مردن
را دارد.
بعد
از ديدن زيبايي حقيقي، بدون آن زيستن، زندگي نيست.
و
پس از ديدن آن زيبايي مردن، مردن ، نيست...
و
سرانجام عاشق در وجود معشوق مي ميرد ، اما در
معشوق
مرگ راه ندارد.
پس
عاشق در وجود معشوق متولد مي شود و خود ،
معشوق
مي گردد.
معشوق
نيز در عاشق، آشکار مي گردد.
و
عاشق در مي يابد که معشوق خودش بوده و
عاشق
حقيقي ، همان معشوق بوده.
اين
گونه است که عشق
و عاشق و معشوق
يکي
مي شوند ، زيرا يکي بوده اند و يکي هستند.
"
از کتاب نقاش و قوهاي وحشي"
گويي ياد مهربان تو می داند
که من از تاريکی گريزان ام
بدان سبب است که از تمام شب
تنها فکر تو
و بعد زيبايی فلق به خاطرم می ماند
تو خنديدن بياموز
من از تمام عالم براي تو لطيفه مي سازم
اگر نمي گريستي
شايد
با سرخي انار عاشق مي شدی
و لطافت پاييز را آواز مي خواندي
بيا برقصيم
که در اين قمار زندگي
از گريستن
تنوري گرم نمي شود
نوشته
ام براي تو
براي
کودک دلم ، که نرم و بي صدا ، بدون گفتگو
از
آن زمان که مي شناسمش
ز
هم صدايي دلت ، به لرزه آمد و دگر نديدمش
پس
از عبور سالها
هنوز
دامن دلت
خوابگه
دل من است
هنوزهم
درون اين دلم براي پر زدن ز ميهماني دلت
پر
از غرور و ماتم است.
تو
هم بگو
هواي
من نشسته در نگاه تو.
ببين
که بغض خستگي
چگونه
در گلوي من
راه
به پيش مي برد
اشک
جوانه مي زند.
اگر
چه حرف من کم از تکرار روز و ماه نيست
وگر
نه اينکه زندگي
نه
آنچنان که من خيال مي کنم
بدون
زحمت و تلاش و عاري از ملال و آه نيست
.
شايد
هزاران بارها ،با خود قرار بسته ام
که
چون پري کوچک خيال تو
شوم
بدون عيب ولي
چگونه مي شود!!
دل من تاريکِ !
تاريک مثل شب
نه از اون شبهاي ترسناک و غمگين
يه شب پرستاره و شيرين
دوست دارم شب تموم نشه
تا صبح بشينم ستاره ها رو بشمرم
خدا هم کنارم بمونه
برام قصه بخونه
و با قطره هاي بارونش برام گريه کنه!
و
چه زيبا گفتی:
" آنگاه که با من به سخن می آيی چنان
بنگرم که گويی جز تو بنده ای ندارم
ولی آيا تو براستی می
دانی با تنها پروردگارت به گفتگو نشسته ای؟
"
يادم
باشد کاری نکنم که به تو بر بخورد !
دل
آزرده از خلق اين اشرف مخلوقات ،
پشيمان
از آفرينش تمام کائنات به عشق اين بشر و ...
و گريان از سرگشتگی معشوق خويش!
امضا : ارادتمند کوچک تو