خوب مي شناسمت
لطافتي محبوس ، درون يک برکه ايستاده
تو نمي گويي و
من از نگاهت مي خوانم که رنج ديده اي
چه مي شود که رنج بهاي ديدن است
مي دانم که ترسيده اي
که لازمه ي محکم شدن ، خطر کردن است و ترس حاصل آن
ولي بدان که هواي چشمانت گرفته است
و افسوس که زندان بان غرورت
اجازه فرار از اين دروازه زنگ زده را نمي دهد
تا بيان نکني ، تنهايي
تنهايي فقط در درون ِ تنهايي است
که اگر تقسيم شد نابود است
!باز گو کن و آرام شو
به دردهايت پريدن بياموز
تا رها شوي از اين وجود عبوس
که همراه ساليان توست
ببين چگونه اشکهايت فرياد مي زنند که آزادي زيباست
که درد و نياز و ترس بخشي از وجود ماست
آري ادامه بده
...من گوش مي کنم
وجدان
تنها يک بار به خانه ات سر می زند
و
اگر او را ناديده بگيری
تو
را نيز با خود به خواب می برد
وقتی بيدار شوی خواهی ديد
:
چه زود دير می شود!